خب ... تموم قضیه از اون روزی شروع شد که رفتم بالای پنجره ی آشپزخونمون برا نصب پرده ... نزدیکای عید بود و هدف منم کمک به مامی برا امر واجب خانه تکونی ! با سلام و صلوات رفتم بالای پنجره و بعد از نصب پرده ، میخواستم با سلام و صلوات مجدد بپرم پایین که ... اوفففففف ! یه درد شدید در ناحیه ی کمر بیجیر پشتم احساس کردم ( خورده بود به لبه ی ماشین لباس شویی دم پنجره ! )

رفتم پیش دکتر . گفت : چیزی نیست ، خوب میشه .
از اون واقعه ی دردناک چند سال گذشت و همیشه یه ورم کوچیک در اون ناحیه احساس میکردم. چند روز پیش دوباره همون ناحیه یه ضربه ی اساسی خورد و در همون لحظه بود که من احساس خطر کردم و از اون به بعد افتاد مشکل ها !
روز به روز درد بیشتر میشد و ورم بزرگتر ! گفتیم نکنه به خاطر همون ضربه ی اولیه ، استخونی ، چیزی شکسته و متوجه نشدیم ! رفتم عکس گرفتم و دیدم نه ... ازین خبرا نیست ، ولی باید اون ناحیه عمل بشه .
مقدمات کار رو فراهم کردیم ، از همه ی اهل خونواده حلالیت طلبیدیم و رهسپار دیار بیمارستان شدیم ! بعد از دو-سه ساعت که تک و تنها داخل اطاق و در انتظار نوبت عمل برا خودم ول میگشتم ، دیدم یه ویلچر آوردن و گفتن باید روش بشینم ! آقاهه گفت: بشین تا حرکت کنیم ببریمت .
گفتم : خب ، میتونم پیاده بیام ، شما زحمت نکشید
گفت : نه ، باید سوار شی ، روال کاره . دیدم داره اصرار میکنه سوار شدم .

همیینجا رفتم تو فکر که دلیل این ویلچر سواری قبل از عمل چیه و چرا همه ی بیماران عملی رو با ویلچر میبرن ؟ ( نیما هم که دماغشو عمل کرده بود هم با ویلچر برده بودن ! )
با خودم فکر کردم شاید بعضیا در حین رفتن به اطاق عمل سکته کنن ، تو ویلچر سکته نکنن ... چی شد؟!!
خب... اصولاً بی معنی بود این فکرم!
شایدم اگه پیاده برن ضربان قلبشون میره بالا، با ویلچر چون تحرکی ندارن ضربان قلب هم کمتره...
ولی خداییش کی میتونه با دیدن اون همه دمو دسگاه ، جلوی تالاپ تلوپ قلبش رو بگیره؟!
پس این هم منتفی شد.
بعد گفتم شاید نمیخوام با پیاده روی آلودگی رو وارد اطاق عمل کنند ، خب... اون متصدی زحمتکش هول دهنده ی ویلچر که با من تا اطاق عمل اومد که... این هم هیچی

دوتا احتمال دیگه هم دادم که به نظرم درست ترینشونه:
۱- میخوان قبل از رفتن به اطاف عمل ، به بیمار یه حالی داده باشن تا ترس جراحی از سرش بریزه!!
۲- شاید نرخ عمل جراحی جوری بوده که رُند نمیشده و یه چند تومنی پول خورد باقی میمونه ، ویلچر سواری هم بابت رُند شدن همین پول خورده!!!
بگذریم ... رفتم تو اطاق عمل و آقای دگتر گفت: یه آمپول بهت میزنیم کمر بیجیرت بی حس میشه.
آمپول رو فروکرد به ستون فقراتمو پاهام گرم شد.

این پاهام که همینجور داشت گرم میشد حس میکردم که بی حس هم داره میشه.
من همیشه دوست داشتم ببینم این روند بی حس شدن چطوره. پس سعی کردم انگشت پاهام رو تکون بدم. خب... تا حدی میتونستم. احتمالاً واسه این بودکه هنوز کامل بیهوش نشده بود!
همیجور که به پشت خوابیده بودم، یه پرده ی سبز رنگی آوردن... چجوری تو مسجدا زنونه مردونه رو جدا میکنن ، بالاتنه و پایین تنه من هم با این پرده جدا شده بود! دلیل این کارشونم هنوز نفهمیدم. با خودم گفتم: شاید واسه اینه که یه وقت کنجکاویم گل نکنه و برگردم ببینم چکار دارن باهم میکنن بعد بترسم و سکته کنم و اینا ... بعد با خودم گفتم که اگه که بخوام برگردم هم نمیتونم ! ( کل بدنم بی حس بود ! )
بعد فکر کردم این پرده رو واسه این میزارن که دکتر پرستارا حواسشون به من پرت نشه و بزنن ناقصم کنن ! بعد دیدم فکرم رو مشغول نکنم خیلی بهتره !
جالب اینجا بود ، یه خانوم پرستاری هم بالا سرم اومده بود و تند تند بهم میگفت : نترسیا ، چیزی نیست ، به چیزای خوب فکر کن ، به چیزای قشنگ فکر کن ، الآن تموم میشه !!! من خَندَم گرفته بود ، انگاری پرستاره بیشتر ترسیده بود !!
ازش پرسیدم که چقدر عمل جراحی طول میکشه ؟ گفت نیم ساعت .
خلاصه . . . عمل شروع شد و خانوما و آقایونِ دکترا اون ور پرده در حال قلع و قم کردن منن ، من این ور پرده با کمر بیجیری بی حس ، دارم به چیزای خوب فکر میکنم !

( پیش خودمون بمونه ، یه خانوم پرستاری بود که هی دوست داشتم بیاد این ور پرده باهاش صحبت کنم ! یه چند باری هم اومد و منم از عمد سوآلای چرت و پرت میپرسیدم و سر صحبت رو واز میکردم ! )
این رو هم بگم که به خاطر این عمل ، از شب قبلش چیزی نخورده بودم و جراحی هم دم ناهار ،منم حسابی گشنم بود . یهو احساس کردم یه بوی کبابی فضای اطاق رو پر کرد ... آب دهنم جاری شد و معدمم شروع کرد به قاررر و قووور کردن ! از اون پرستار خوبه پرسیدم : ناهار میدن ؟ بوی کباب میاد. گفت : نه آقا ، دارن با لیزر رو پشتت کار میکنن !!
گفتم : جداً ؟ این بیحسی چی کرده ! نصف بدنمم وردارن هیچی حالیم نمیشه !
بعد ازم پرسید : در چه حالی ؟ گفتم کمر به بالا خوبم ، کمر به پایینو دیگه خبر ندارم !!!
عمل جراحی تموم شد ، به خانوم پرستاره گفتم : زمان چه زود گذشت ، نیم ساعت برام یه ربع احساس شد . گفت : خب ... آخه یه ربع بیشتر طول نکشید !
خلاصه اومدم و بستری شدم تو بخش ... اولین ملاقاتیم نیما بود . حالا نیما کیه ؟ ایناها :

نکته ی مثبت اومدنش این بود که دو تا کمپوت آناناس برام آورده بود !
( آقای دکتر بیمارستان بهم گفته بود که تا یه هفته فقط باید مایعات بخورم ... آب ، آب میوه ، چایی ، آب میوه ، سوپ و مخصوصاً آب میوه !! )
حالا دکتره این حرف رو زده ، آقای گارسون بیمارستان برا من ساندویچ آورده با یه کاسه لوبیا ! منم اینقد گشنم بود همشو خوردم ... گفتم اینا میدونن که آوردن دیگه . حالا نگو اشتباهی آوردن ! مال اطاق بقلی بود ، من باید سوپ میخوردم که داده بودن به اطاق بقلی !!
کم کم بی حسی از بین رفت و دردها شروع شد . نصف شب شد و یهو شکمم گفت : قل قل قل قل تالاق !
این ساندویچ و لوبیاهه هم معظلی شده بود واسم . از یه طرف نیاز به دست به آب داشتم ، از طرف دیگه از جام نمیتونستم تکون بخورم ! خلاصه تا صبح نتونستم بخوابم و همینجور طاقت آوردم !

نگران نباشید ، فرداش تونستم برم تخلیه ! الآن به کوری چشم بدخواهان حالم بسیار خوبه و مشکل هم به سلامتی رفع شده ... امیدوارم برا شما هیچ مشکلی پیش نیاد . فقط تورو خدا ، جون هر کسی رو که دوس دارین وقتی دکترتون گفت مایعات بخورین ، نرین ساندویچ با لوبیا بخورین که خداییش عذابه !



