تبليغاتX
زیگول !
زیگول !
 صفحه اصلی  تماس با ما  زیگول  آرشیو  اضافه به علاقه منديها
گیر به همه چی !
همه جایزه میگیرن ، ما هم جایزه میگیریم !!

سلام دوستان ! زمونه ی عجیبیه ، نمیدونم باید بخندم بهش یا گریه کنم ...

یه ماجرایی برام پیش اومده که گفتم حتماً باید براتون تعریف کنم . دیگه تا ته قضیه رو بخونید که چی میخوام بگم دیگه . . .  ( خوندنِ حدسی نه ، بشنید و واقعاً بخونید ! )

یـــکی بــــــود ، یــــکی نبـــــود

یه روز از طرف انجمن کاریکاتور خبر دادن که میخوایم یه مسابقه بین المللی برگزار کنیم . موضوع کلی این مسابقه هم " سایه شیطانه " ( جنگ و تروریسم و فلسطین و از این جور چیزا )  5 تا 10 اردیبهشت هم نمایشگاه بر پا میشه . اونم تو دانشگاه آزاد فلان جا ( آخه یکی از برگزار کننده هاش ، همین دانشگاه بود . )

بهمون گفتن میخوان جایزه بدن چه جووور ! یه قول معروف میخوان بــتـــّـرکونن !!

با این ارگان و اون ارگان هم هماهنگی شده و کلی جایزه و از این حرفا ... گفتن به همه کسایی که کارشون بره تو نمایشگاه ، لوح تقدیر و دیپلم افتخار میدن . تمام آثاری که رفته تو نمایشگاه ، کتاب میشه و میدن دستتون .

گفتم : خیلی خوبه . . . یعنی عالیه !!

گفتن به غیر از نفرات اول و دوم و سوم ، به 10 نفرم میخوان جایزه ویژه اهدا کنن ! ( دیگه یه عدد کله قند بود که داشت تو دلم آب میشد ! )

گفتن : به غیر از اینا همون 13 نفر برگزیده ، 10 روز به خرج برگزار گنندگان میرن تو هتل نمیدونم چی چی و بخور بخوابه ! ( وای نگوووو !!!‌)

گفتن به همه ی شرکت کننده ها هم میخوان یه دیپلم افتخار و یه جایزه ی ناقابل هم تعلق بگیره .

ما هم حسابی جوّ ورمون داشت و دست به کار شدیم . 5 تا کار کشیدم که به نظر خودم چیز بدی از آب در نیومده بود .

ZigOoL

( روی تصویر کلیک کنید )

خلاصه اینکه کار ها رو فرستادیم و منتظر بودیم که چی پیش میاد ... اصلاً کارام میره تو نمایشگاه یا نه ، زحمت الکی کشیدم . نمایشگاه شروع شد و دیدم بـــعــله ! هر 5 تا کارم تو نمایشگاس ... کلی حال کردم !

از اونجایی که این مسابقه سراسری بود و از اونم بالا تر ، بین المللی بود ، از چند تا کشور دیگه هم کار فرستاده شده بود : ازبکستان ، قزاقستان ، ترکیه ، سوئیس ، استرالیا ، برزیل و . . .
از شهر های مختلف هم کار اومده بود : کرمانشاه ، فارس ، گرگان ، آذربایجان شرقی ، کرج و . . .
خلاصه اینکه پر بار بود . بگذریم از اینکه حدوداً 65 درصد شرکت کنندگان گیلانی بودن ؛

نمایشگاه


 
روز آخر نمایشگاه ، یعنی 10 اردیبهشت 86 ، قرار بود یه سمینار برگزار شه تو سالن آمفی تئاتر دانشگاه تا مراسم جایزه بگیرون جایزه بدون رو اجرا کنن .
منم 2- 3 تا از دوستام رو ورداشتم و بردم تا منو تشویق کنن !! ( یکی از این دوستام ، همین siLish خودمون بود که اونم کار داده بود ، منتهی یکی ! )
این عکس سیلیشه ! ( یه کار کردم مثل زیگول باحال در بیاد !! )

SiLisH

( روی این هم کلیک کنید ! )

خلاصه تو سالن نشستیم ... ردیف جلو هم نشستیم که کاملاً به اوضاع مسلط باشم و از جریانات عقب نمونیم ( لازم به ذکره که جلوی جلو ، یعنی اونجایی که میوه و شیرینی بود نذاشتن بشینیم ! اونجا مال آفایان سر شناس و محترم بود ... ما که پــشیزی به حساب نمیودیم !! )

بعد از اجرای یه سری مراسم که سرود ملی بود و سخنرانی تنی چند بود و ترانه های عرفانی ، نوبت رسید به اعلام اسامـــــــــــــی !!

( تالاپ تولوپ ، تالاپ تولوپ !! )

شروع کرد : " اسامی کسایی رو که میخونیم ، تشریف بیارن روی سن برای دریافت جایزه ... این افراد آثارشون به نمایشگاه راه پیدا کرده ، جایزشون یک عدد لوح تقدیر ودپلم افتخاره و این حرفا !

آقای فلانی ... از فلان جا ! ششششششششششش ‍‍‍««« همون تشویق حضار در سالن !

آقای فلانی از بیسار جا ! ششششششششششش

خانوم فلانی از بهمان جا ! ششششششششششش ( وسط همین مراسم داشت آهنگ معروفه ی" Yanni " پخش میشد !‌ )

آقای SiLisH از رشت !! شششششششششششششششششششششش !!! ( این سیلیشم ماجرا ها داره ها ! از ردیف جلو پا شده رفته جایزشو گرفته ، یه وقت نمیدونم چی شد دیدیم ته سالنه ! دوستم گفت : کجا داره میره ؟ جایزه رو گرفت ، فرار کرد !! البته دوباره برگشت پیش خودمون هول کرده بود طفلی !! )

SiLisH

آقای ســــعـــــیــــدِ ( بوم بوم بوم ) فلانی از فلان جا ! (یعنی من نبودم !! )
من به دوستم گفتم : رضا رضا ، اَلاناس که منو صدا کنه ، این دوربینو بگیر ... رفتم بالا ازم عکس بگیر .
ـ چحوری کار میکنه ؟
اینو بزن ، بعد اینو بزن ، خودش عکس میگیره
ـ OK ، گرفتم ...
آقای فلانِ بیساری از اونجا !
آقای بیسارِ فلانی از اینجا !
خوب تبریک میگیم به عزیزان ، امیدواریم تو همه مراحل زندگی موفق باشن !

اِ ... حاجــــــی ... پس من چی ؟ اسم منو چیکار کردی ؟؟ رضا ... اسم منو خوند مگه ؟ نه ، نخوند ... SiLisH ، اسم منو خوند ؟ نه ... فک نمیکنم ...
دوستم گفت : احتمالاً جزو نفرات برگزیدهی که اسمتو نخونده . ( آی خدا از دهنت بشنوه !‌)

ZigOoL

( دیگه خسته شدم هی گفتم کلیک کنید ، کلیک کنید ! خودتون دیگه کلیک کنید !! )

( دوباره اجرای مراسم آواز و سخنرانی و دوباره اعلام اسامی )

خب ... حضار عزیز و گرانقدر .این اسامی رو که میخونم ، جزو 10 نفر برگزیده هستن که تشریف بیارن برای دریافت جوایزشون . لوح تقدیر ، دیپلم افتخار + نیم سکه بهار آزادی + نشان بلوری مسابقه .

( قابل ذکره که این مسابقه تو گیلان بر گزار شده ، توجه کنید به برندگان ! )

( تاتالاپ توتولوپ تاتالاپ توتولوپ !!! )

آقای فلانی از " کرمانشاه " .... ششششششششش

آقای بیساری از " آذربایجان شرقی ".... ششششششششش

آقای فلانی از " گرگان " .... شششششششششش

آقای بیساری از " خراسان رضوی " .... شششششششش

آقای فلانی از " ترکیه !! " .... ششششششششششش 

خانوم فلانی از گیلان !! شششششششششششششش .... به به ! بلاخره یه گیلانی بود تو این برنده ها ! ولی ... اِ ... این که خواهر یکی از داورای مسابقس !! یعنی چی ؟؟؟

آقای فلانی از فارس ... آقای بیساری از فلان شهر

خب تبریک میگیم بازم به این عزیزان ... امیدواریم موفق باشن !

اِ ... حاجـــــــــــــیییی ... مشـــــــــتــییی ... پس من کو ؟؟ اسم منو چیکا کردییی ؟؟؟؟ یعنی چی ... گندشو در آوردن . عجبا ...

ZigOoL

حالا فقط مونده بود نفرات اول تا سوم . من که به هیچ عنوان انتظار اول تا سوم رو نداشتم . ولی بازم گفتم خدا رو چه دیدی ... شاید فرجی شد !

حالا میرسیم به نفرات اول تا سوم مسابقه .

( تیب تیب تیب تیب !! ) ( دیگه نایی واسه قلبمون باقی نمونده بود که بخواد محکم بزنه ! )

( بازم توجه کنید که اینجا گیلانه ، گیلانم تو ایرانه ! )

نفر اول : آقای فلانی از استرالیا !! شششششششش

نفر دوم : آقای بیساری از ازبکستان !! شششششششش

نفر سوم : آقای فلان بیساری از روسیه !! شششششششششش!


آخه چرا مـــــــــــن ؟؟ آخه من چه گناهی کرده بودم مگـــــــــه ؟؟ چرااااااااااااااااا ؟؟؟

ZigOoL

بعد از اون ، مراسم اهدای جوایز داوران مسابقه انجام شد ...

بی صبرانه منتظر بودم تا مراسم تموم شه تا منم بتونم یه نزاعی با یه سری افراد زیربط انجام بدم !

" آقای چیز ، چرا اسم منو نخوندن ؟ مگه من شرکت کننده نبودم ؟ "
" نخوندن ؟ شاید خوندن . متوجه نشدی "
" آقا ... متوجه نشدی یعنی چی ؟ 3-4 نفر گوش به زنگ بودیم تا اسم منو صدا کردن متوجه شیم ... یعنی هممون نشنیدیم ؟؟ "
" شاید اسمتو خوندن ، به جای اینکه بگن سعید ، گفتن سعیده ! بعد تو متوجه نشدی ! "
" فرمایشات میفرمایینا ... اسممو بد خونده باشن ... فامیلیمو که نمیتونن عوض کنن !! "
" باشه ، الآن میرم پی گیر میشم ... "
بعد از اندک دقیقه :
" آقا ... مثل اینکه یه اشتباهی شده ... اسم شما رو اشتباهی و به طور کـــــاملاً تصادفی تو لیست جا انداختن ! "
" یعنی چی ؟ مگه میشه ؟ یعنی چی جا نداختن ؟؟ یعنی جایزه = پـَـــر ؟ "
" نــــــه ... جایزت که سر جاشه . فقط اسمت نبود . فردا برو جایزتو از فلان جا بگیر ! خلاصه اینکه میبخشید ... با اجازه من کار دارم باید برم !!! "

( لابد در اینجور مواقع ، انتظار دارن بهشون بگیم : خواهش میکنم قربـــــان ، این حرفا چیه ؟ محبت و صلح و صفا رو عشقه ! اصلاً وجودتو عشقه !! اسممو جا انداختین ؟ فدای یه تار موی سرتون ! جایزه ندادین ؟ از آقاییتونه که این کارو نکردین ! لطف کردین کلاً !! )

ولی ...

ولی میخواستم بگم : جایزه بخوره توی ... سرم ، اسممو صدا نکردین جلو 1000 نفر ، بعد میخواین یواشکی تو یه اتاق 2 در 3 بهم جایزه " تقدیم " کنین ؟؟ چطور جایزه و اسم خودتون یادتون نرفت ؟ . . .

ZigOoL

رفتم از یه مسئول دیگه پرسیدم : آقا ... چرا فقط به خارج اُستانیا و خارج کشوریا جایزه دادن ؟
میگه : " مهم حسسسس معنوی کار بود ( یعنی شرکت تو مسابقه دارای معنویات بود ! ) که به حول قوه ی الهی شما بی نصیب نبودی !!! " ( یادم رفت قبل از شرکت ، نیت کنم !  )
میخواستم بگم : چطو بعضیا هم معنوی سود میکنن و هم مادی ؟ ما که جای خود داریم که از اولیشم نصفه نیمه سود کردیم ! یعنی باور کنیم که سیاسی بازی نبود و بحث پیدا کردن برادر و دوست و رفیق در کشور های دیگه نبود ؟( کاری نداریم که هیچ کدوم از خارجیا برا گرفتن جایزه نیومده بودن ) یعنی باور کنیم که اصلاً پارتی بازی وجود نداشت ؟؟ به قول شاعر : " که باور میکند در باغ ما راز شکفتن را ؟! " ( چه ربطی داشت ؟؟!! )
گفتم : " حالا اسم ما چی شد ؟ چرا نخوندن ؟ "
میگه : " پیش میاد دیگه ... مسابقس ... پخش زنده همین مشکلات رو هم داره ! " ( مگه مسابقه تلویزیونیه ؟! ) " ایشالا تو مسابقه های بعدی جبران میکنیم !! "
گفتم : " اون موقع دیگه یا باید تبعه ی خارج بشیم و از اونجا کار بدیم تا نفر اول تا سوم بشیم ، یا باید از شهر دیگه براتون کار بفرستیم تا حد اقل جزو نفرات بر گزیده بشیم !! ) ( این یعنی حــــس معنوی کار = کشک ! )
پس فردای اون روز ، برای گرفتن هدیه ی نا قابل ، به دفتر" جوایز دهون " مراجعه کردم . سلاملیکم ، علیک سلام ... برای گرفتن جایزه مراجعت کردم .
" تشریف داشته باشین تا لوح رو تقدیمتون کنیم . آقای فلانی ... لوح این آقا رو از اونور بیارین تقدیم حضورشون بشه ... "

/// 5 دقیقه بعد ... ///

" لوحی که اسم این آقا توش باشه پیدا نکردم ! "
" لطف کنید دقیقتر بگردین ... این اطاق رو هم مرحمت بفرمایید... "

/// 5 دقیقه بعد ... ///

" نیست که ... "
" شما لطف کن اسامی رو که آقای داور نوشتن و به ما دادن رو یه نگاهی بنداز ... باید اونجا باشه ، همون لیستی که فرستادیم تهران برای صادر شدن لوح و این حرفا ."

// چند دقیقه بعدتر ! ... //

" اینجام نیس ! ... اصلاً فکر میکنم که اسم ایشون رو ندادن به ما !! اونا باید میدادن که ما هم تحویلشون بدیم به تهران ... "
" چکار باید بکنم حالا ؟؟ "
" هیچی دیگه ... باید اسمتونو مجدداً تحویل تهران بدیم تا از اونجا صادر بشه !! " . . .

خداییش خودتون قضاوت کنین . جای من بودین چیکار میکردین ؟ بحث جایزه نیس ... بحث ، بحث کار و توجه یه عده مسئول به مسئولیتیه که دارنه .
ولی همینو میدونم که این جایزه پــشیزی برام ارزش نداره ؛ نه به درد پز دادن میخوره ، نه به درد لای دیوار گذاشتن . ( به خاطر همون دلایلی که خدمتتون عرض کردم )

همین دیگه ... موفق باشید و شاد باشید و بای !

قصه ی ما به سر رسید ... زیگول به جایزش نرسید ( فعلاً !! )

ZigOoL

( ادامه ی ماجرا رو از اینجا بخونید )

 

|+|   نوشته شده در ساعت 5:10 PM توسط   زیگول |