تبليغاتX
زیگول !
زیگول !
 صفحه اصلی  تماس با ما  زیگول  آرشیو  اضافه به علاقه منديها
گیر به همه چی !
گم گشته !

سلام !

وقت سر خاروندن که ندارم ... ( یه هفته ایه این قسمت چپ کلّم میخاره ! تنم هم یه جورایی نیز هم !! )

یه بند نشستم پای درسام { ژییییپ !! } از بس خوندم احساس میکنم این کتابا فونتاشون کم رنگ شده !

به این میگن یه عمیق خون ! رتبه 1 رو شاخته پسر ! {ژییییپ !! }

خلاصه دیگه اینجوری . . .

یه مسابقه گذاشته بودم ، " اسم پدر پسر شجاع چی بود ؟ " یادتونه که ...

و اینک برنده مسابقه : ویدا خانوم هستند ، بهشون تبریک میگیم ، ایشالا به مبارکی ، به پای هم پیر .... اِهِم ... چیز شد ...

بله ، همکارای عزیز اشاره میکنند که ویدا خانوم جایزشون رو وقف کردند به فقراء ! ما هم حرفی نداریم که ، همین فردا اساس کشی به طرف منزل جدید رو شروع میکنیم ! ( هر کی شک داره کامنت پست قبلی رو بخونه )

جوابش حالا چی بود ؟ اسم پدر پسر شجاع : آقا شجاع !

استدلال : فرض کنید یه نفر یه بابا داره ، اسم باباش حسنه .

باباهه میشه پدر پسرش . حالا پسرش کیه ؟ پسرش ، پسر حسنه که باباش باشه . پس در کل باباهه میشه پدر پسر حسن ! حالا شما به جای حسن بزار شجاع . همین !

از آدمای نکته بین خیلی خوشم میاد . سعی کنید تو زندگیتون از ریز ترین چیزهایی که میبینید ، سر سری نگذرید . نکته داره توش

{ اِ ... من در حال تعقیب یه مورچه ام ... میخوام ببینم نکتش کجاس ! }

هر کی 20 تومنی گم کرده ، آدرس بده ، نشونی بگیره !

خب ... داشتم می اومدم خونه ، سر راه تو کوچمون یه 20 تومنی پیدا کردم ... مال کیه ؟ نشونیش رو بده ، آدرس میدم بره ورش داره !

شاد باشید و بزید !

|+|   نوشته شده در ساعت 0:30 AM توسط   زیگول | 
من کلاس اولی هستم ... خوشحال هستم !

دارارارام .... قالب نو رسیده مبارک !!

یعنی بخونیدش ...

سلام دوستان ... به " گاهنامه " زیگول خوش اومدین .

راستش یه جورایی مشغله کاری و درسی و فکری و اینا زیاد شده ، حس باحال نویسی کم شده ... برای همین اگه اجازه بدین میخوام روال این وبلاگ رو به صورت گاهنامه ای درست کنم . ممکنه یه چیز امروز بنویسم و هفته بعد هم بنویسم ، ممکنه یه ماهم طول بکشه .

برای اینکه شما از آپ کردنم با خبر شین و هی هر روز نیاین و سر بزنین و آمار رو الکی ببرین بالا (!) آی دی زیر رو اد کنین تا آپ کردم با خبر شین

Saeed_zigool2000

ممنون !

خوندینش ؟ حالا برید پایین !

تابستون بعد سه ماه تموم شد و حالا باید بریم مدرسه ! ( آقا اجازه ، میتونیم بریم بیرون ؟ کمپوت گیلاس داریم ! )

کیف و کتاب و دفتر مقشمون رو رو میکنیم و آقا معلم میگه و ما هم مینویسیم ! >>> ( بنویسید قستنطنیّه ! ) <<<

آخی ... صبح زود ... تو بارون ... به سمت مدرسه ...

راستشو بخواین من یه رشته ای رو میخوندم .چند سال پیش دیپلمم رو گرفتم ... ولی این رشته جوری نبود که بهم کیف بده ... ریاضی زیاد داشت حال آدمو بهم میزد !! برا همین حس دانشگاه رفتن و این جور چیزا هم نبود.رفتم آموزش و پرورش و در مورد تغییر رشته چند تا سوآل پرسیدم ، اونا هم گفتن باید 4 تا درس از رشته جدیدت رو امتحان بدی تا بتونی ادامه بدی . چیزی به سربازیم و امتحان نمونده بود . از 4 تا کتاب 3 تاش رو پیدا کرده بودم و آخریش هم 2 -3 روز آخر گیرم اومد ! دیگه خوندیم و رفتیم امتحان دادیم ... ولی با عرض شرمندگی نتیجه چیز شد ... بهر حال !... سربازی رفتم و برگشتم و دوباره رفتم آموزش و پرورش . دوباره گفت 4 تا درس رو باید امتحان بدی ... امتحان دادم و قبول هم شدم ... رفتم مدرکم رو گرفتم و اومدم ثبت نام کنم ، بهم گفتن ... شما امتحان دادی ؟ گفتم : آره ... گفتن : لازم نبود حتماً امتحان بدی ! همینطوری میتونستی تو کنکور شرکت کنی !!! ( اعصاب بشدت خورد ... میخواستم بگم : مرد حسابی ، همینو زود تر میترکیدی تا سربازی نریم دیگه !! )

این از آموزش و پرورش و راهنمایی های اون ...

( آقا اجازه ... کمپوت گیلاسمون شدید شده ! بریم بیرون ؟!! )

اولین روزای مدرسه دوره راهنمایی بود ... یه آقایی اومد تو کلاس و شروع کرد به صحبت کردن . فهمیدم معلم هنره . همینجوری که داشت برای بچه ها صحبت میکرد ، منم کاغذ - خودکار ورداشتم و شروع کردم به کشیدن عکسش ! خیلی خوب در اومده بود که یهو دیدم بالا سرمه ! کاغذ رو گرفت و یه تبسمی نمود و رفت ... چند روز بعد یه کاغذی داد بهم . بازش کردم دیدم کاریکاتور منو کشیده !!!

بعصیا چقد بی جنبه ان ... نه ؟

با همبن کشیدن کاریکاتور معلما ، عقدم رو رو سرشون خالی میکردم !!

یادش بخیر ... بچه ها ساندویچ میاوردن مدرسه ... حالا ساندویچ چی ... تخم مرغ آب پز !! یه بار یکی از این تخم مرغا افتاده بود تو کلاس ... بچه ها لگدش کرده بودن ... یه بوی باحالی تو کلاس پیچیده بود که نگو ! داشتیم خفه میشدیم !!

یه خاطره هم از پیش دانشگاهی

چند روز پیش اتفاق جالبی افتاد برام ... سر کلاس نشسته بودیم ، بغل دستیم ازم پرسید : از این جلد آماده ها کجا میفروشن ؟!

یه نیگا بهش کردم و گفتم : تو جدی میخوای کتاباتو جلد کنی ؟ فکر نمیکنی یکم بزرگ شدی ؟!

باور کن اگه بهش پیشنهاد میکردم کتاباشو زر ورق بگیره حتما این کارو میکرد ! از این لیبل هایی هست .. اسم فامیل داره ، عکس میکی موس دره ، اونا رو هم روی جلد میچسبوند !

( آقا اجازه ... جون مادرتون... کمپوتا ریختا !! )

چه اعتصاب هایی که برای ندادن امتحان نمیکردیم ! یه بار بچه ها دست جمعی کلاس رو تخلیه کردیم و رفتیم قایم شدیم ... معلم هم بعد یه ربع خبر داد که هر کی نیاد امتحان بده ، میان ترم = صفر ، همه رفتیم امتحان دادیم !!!

قرص خواب قوی و موثر !

یه چیز خیلی جالبه ... چطور میتونیم هر شب تا صبح بشینیم و با اینترنت و کامپیوتر ور بریم ... ولی تا کتاب میاد جلو رومون ، انگاری چند ماهه که نخوابیدیم ؟!! خونوادم به شب بیداری هام عادت داشتن ... یه روز اومدم کتاب دستم گرفتم و بعد چند دقیقه خوابم برد !

بابام اومد دید خوابم ، به مادرم گفت : از این به بعد شبا یه کتاب بدیم دستش زود بخوابه ! ( منو میگفت ! )

( معلم : بچه ها ... این بوی چیه ؟

شاگرد : آقا اجازه ... کمپوتا خالی شد تو شلوارم !! )

خب ... دیگه بسه ...

میرسیم به بخش جایزه و اینا ! سوآل این بود : چرا به سرخپوستا میگن سرخپوست ؟

جوابشو آقا پویان درست دادن ... وقتی اروپاییا قاره آمریکا رو کشف کردن ، دیدن مردم بومی اونجا خط های قرمزی روی صورت و بدن خودشون داشتند ... اینجوری بود که سرخپوست پدید اومد !

پویان جان ، دوربین منو پیدا کردی مال خودت ! ( هر کس دیگه ای که پیدا کرد تحویل خودم بده ! )

سوآل جدیدم رو میپرسم و میرم دیگه تا کِی !

جایزش هم ... یک واحد آپارتمانه با کلید طلایی !!

سوآل : اسم پدر پسر شجاع چی بود ؟!

موفق باشید و بای ...

|+|   نوشته شده در ساعت 2:48 AM توسط   زیگول |